غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

127

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و معالى را خراب كنند و سرچشمه جود و احسان را سيراب گردانند خواجه شمس الدين محمد چون دانست كه نجات ممكن نيست غسلى بجا آورد و دوگانه براى يگانه حقيقى بگذارد و مصحفى را كه همراه داشت برسم تفأل بگشاد اين آيه برآمد كه ( إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ) لاجرم خاطر از علايق فارغ ساخته و در مقام تسليم آمده گفت ع هرچه از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم و نماز ديگر دو شنبه چهارم شعبان سنه مذكوره در موضع اهر از سر - پنجه جلاد قهر شربت شهادت چشيد و ساقى تقدير اولاد آن وزير صافى ضمير يحيى و فرج اللّه و مسعود و اتابك را نيز همان شربت چشانيد نظم تيغى كشيد بر همه اين چرخ گوژپشت * كو صد هزار شاه و گدا را بقهر كشت چون عاقبت فناست جهان دورنك را * سهلست خوب و زشت اگر نرم يا درشت و بعد از شهادت جناب صاحبى اركان دولت ارغون خان تمامت املاك و اسباب او را كه در ممالك عراق و آذربايجان بود بتحت تصرف درآوردند و اساس خيرات و بناء مبرات او را مندرس و منهدم كردند نقلست كه هرروز حاصل املاك خواجه شمس الدين محمد به صد تومان ميرسيد و اكثر آنوجه در امور خير مصروف ميگردانيد يكى از فضلا در مرثيه آن صاحب سعادت انتما اين رباعى منظوم گردانيد رباعى از رفتن شمس از شفق خون بچكيد * مه روى بكند و زهره گيسو ببريد شب جامه سيه كرد در آن ماتم و صبح * برزد نفس سرد و گريبان بدريد و ديگرى در تاريخ وفات آن خواجهء پسنديده صفات اين قطعه در سلك نظم كشيده قطعه نظام عرصهء آفاق صاحب ديوان * محمد بن جوينى در يگانهء دهر بسال ششصد و هشتاد و سه ز شعبان چار * بوقت عصر دوشنبه برودخانه اهر ز دست ظلم نه از روى اختيار بجبر * ز جام تيغ لبالب چشيد شربت قهر و يكى از دوستان مجد الملك يزدى در آن واقعه گفت كه قطعه چو مجد الملك از تقدير ايزد * شهادت يافت در صحراى نوشهر به قصد صاحب ديوان محمد * كه دستور ممالك بود در دهر پس از دو سال و دو ماه و دو هفته * چشيد او هم ز دوران شربت قهر تو در دنيا مشو بدرامعامل * كه دارد در ترازو نوش با زهر و بعد از انتقال خواجه شمس الدين محمد بجنت مخلد بوقادر حكومت تمامت مملكت ايلخانى استقلال تمام يافته ارغون خان او را جنگسانك لقب داد و فرمان فرمود كه تا نه گناه بزرگ ارتكاب ننمايد در يرغوغير پادشاه كسى گناهش را نپرسد و بىالتمغاء او احكام يرليغ را مسموع ندارند و فرامين او را در فيصل مهمات بدون يرليغ اطاعت نمايند و بوقاجنگسانك فى نفس الامر تركى مهيب عاقل بود و در فيصل مهمات ملك و دولت بر نهج عدالت يد بيضا مينمود روايتست كه در ايام حكومت او يكى از سايسان اصطبل خاص سيبى از دكان بقال برداشت دكاندار بمقتضاى عادت جبلى خود در مقام مناقشه آمده سايس مشتى برو زد و بازارى با ناله و زارى نزد بوقا رفته صورت حال بعرض رسانيد بوقا فرمود تا خربنده را به دو نيم زدند و با حاضران گفت كه اگر ما امثال اين مردم را بمختصرات افعال مؤاخذه ننمائيم ديگران در صدد ارتكاب عظايم امور آينده و سلك مهام جمهور ازهم گسيخته ضبط مملكت بسولت ميسر